آخرین پست
برای همیشه تعطیل
کبوتر سفید دل شکسته
آخر قصه خواب دیدیم که تمام پنجره های دنیا بسته شد و پرنده ی سفید پر برای همیشه میان پنجره های بسته ماند
بی نقطه ای پر از نقطه
کمی صبر کن.... فقط کمی.....
کمی بیشتر زنده بمانی عزیزترین یادگار عمرم را تقدیمت خواهم کرد....
به جای حرص خوردن میشه خاطره خورد......
وقتی نگاه کردن به چیزی آزارم میده خب میتونم نگاش نکنم.... میتونم از صب تا شب جلو چشمم نگهش ندارم که اذیت شم... می تونم با نگاه نکردن بهش دائم به این فکر نکنم که خب اگه یه دختری دست و پای ادم رو تو سفر میبنده دلیل نداره بقیه دخترا هم همینطوری باشن.....می تونم به جای نگاه کردن به این چیزا و فکر کردن به این چیزا به این فکر کنم که چقدر لحظه های طولانی ای بودن که تو فقط مال من بودی... شاید فکرت با من نبود اما جسمت فقط پیش من بود.....می تونم به این فکر کنم که شاید بقیه ی عمرت همه چیت مال ادمای دیگه باشه اما چقدر روشنایی و تاریکی ها که فقط مال من بودی و من همه ی زندگیم تو بودی.... چقدر آتیشا که با هم روشن کردیم.... چقد................................شاید بقیه عمرت هم همه ی زندگی خیلیا باشی اما خودت هم میدونی که همه ی زندگی من بودن خیلی فرق می کنه با همه ی زندگی دیگران بودن.... نه که من با بقیه فرق داشته باشم.... نه.... اما چیزایی که تو قلب من میگذرن تو قلب هیچ کی دیگه ای نگذرن.... اینم نمیگم که بخوام دلت رو بسوزونم یا حسرت به دلت بزارم چون نه این چیزا دل سوزوندنین نه دل تو دلیه که بخواد بسوزه یا حسرت بخوره... اینا رو مگیم که به خودم یاداوری کنم که چند سال خوشی و غم داشتن بهتر از چند سال فقط خوشی داشتن یا چند سال فقط غم داشتنه.... که به خودم یادآوری کنم که دوستت داشتم.... کاش هنوز هم می تونستم دوستت داشته باشم و دل تنگت بشم.....
بعضی عکسها یاد ادم میندازه که ادم اگه نخواد یه کاری کنه هزار تا توجیه براش میاره....
بغضم میگیره هر وقت میبینم که.....
خب بگیره ... اصن اینا به تو چه؟..... چرا میام اینجا میگمش؟....
خیلی خوشحالی؟
- خب امیدوارم همیشه خوشحال باشی.....
خیلی دوستت داره؟
- امیدوارم یه روزی ازت متنفر بشه که دل من خنک بشه....
من تو توهمم؟
- دیگه مهم نیست که تو توهمم یا تو واقعیت... دیگه هر چی تو کله ام بیاد رو میگم.... حالا یا واقعیته یا توهم ... برای من فرق نداره ... من به حساب واقعیت میزارمش....
نه تا حالا نمی گفتم؟
- نه دیگه.. تا حالا سانسور هم میکردم... ویرایش هم میکردم.... تغییر هم میدادم... اما دیگه نه.... دیگه لخت لخت می نویسم همه چیزایی که تو این مغز گندیده میاد رو.....
خدا شفا بده؟
- خب بده.... ما که بخیل نیستیم.... شاید شفا بگیرم دست از سر همه بردارم.....
کلاغا....
همیشه به کلاغا یه حس خاصی داشتم.... ینی هنوز هم دارم... همیشه فک می کنم هر کلاغی یه روزی ادم بوده... اما بهار که نزدیک میشه این کلاغا واسه من یه چیز دیگه ان.... صدای کلاغا وقتی بلند میشه ینی بهار داره نزدیک میشه..... هر چی تعدادشون بیشتر میشه ینی بهار نزدیک تر شده.... من عاشق صدای قار قار کلاغا ام.... وقتی یه دسته کلاغ همینطور میچرخن و قار قار میکنن پر از حس زندگی میشم.... درس عین وقتی که برف میاد.....
برف ینی زمستون و کلاغ ینی بهار..... تابستون هم ینی جدایی..... پاییز هم فصل رنجه.....
کاش کلاغا همیطوری به قارقارشون ادامه بدن... شاید اینطوری من عوض شدن سال رو باور کنم....سالی که برای من خیلی با تمام سالای عمرم فرق داشت....
ساده است...فقط یک تیغ می خواهد و یک رگ....فقط کافیست دلت تنگ باشد و دنیایت کوچک
پی نوشت ۱: شاید یه روزی برسه که عکسای منم مث عکسای فروغ عکسای مهمی به حساب بیاد...
پی نوشت ۲: کاش میشد همه چیز رو نوشت بدون اینکه انگی به آدم بسته بشه...
پی نوشت ۳: شنبه ای که بعد از هفت ماه به دوشنبه تبدیل میشه مث بهاری میمونه که بعد از هفت ماه هنوز تو پنج سال پیش زندگی میکنه....انگار تازه دو روز گذشته.... از شنبه تا دوشنبه... کی باور میکنه هفت ماه شده....
پی نوشت ۴: انگار ساعتهاست که سکوت کردم....
پی نوشت ۵: من
مترسک بودم
که هر کجا خواستی ایستادم
و سکوت کردم.....
اما آخر جاده
راهم را
جدا کردم.
هفت ماه گذشت.....
می بینی
یک روز دیگر هم
بی تو گذشت....
گاهی طولانی نوشتن ادمو مجبور میکنه تا اخر عمر بنویسه.....واسه همین کوتاه مینویسم...
دلم برای خیلی چیزا تنگ شده.....
کاش زمستون که داره میمیره منم باهاش میمردم....
دلم می خود سر بزارم به بیابون.... بعد یه شب که خوابم گرگا بیان زنده زنده تیکه تیکه ام کنن و بخورن یا لاشخورا بیان منو به جای لاشه ی مرده اش و لاش کنن.... اصصن مگه الانم با اون لاشه هه فرقی دارم؟ نه... ندارم....... دلم می خواد....... بمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم......
پری دریا ها--- عروسک کوکی----....---- من
همیشه دلم می خواسته با بالش خفه ات کنم... همونطوری که اتللو دزدمونا رو..... اما الان دیگه دلم نمی خواد.... الان دوست دارم بیام و زنده زنده آتیشت بزنم.... همین.... به نظرم این بهترینه.... تو بسوزی و من سوختن و جزغاله شدنت رو تماشا کنم.... گریه کنم واسه اینکه داری جون میدی اما نیام نجاتت بدم....... دلم می خواد مرگت با دستای همین عروسک کوکی ای باشی که یه روزی بش می گفتی پری دریاهام...... دعا کن که پری دریا های قدیم قبل اینکه دستش به تو برسه ته دریا بمیره یا این عروسک کوکی امروز زیر چرخای یه تریلی خورد بشه که بتونی حالا حالا ها زندگی کنی.....خیلی پستی.......
...
به جهنــــــــــــــــــــــــــــــــــم
....
شاید هنوز هم......
بی دلیل
من هم یه وقتی تو رو دوست داشتم... شاید الان هم کسی یا به قول خودت کسایی دوستت داشته باشند...
من هم یه وقتی دلم برات تنگ میشد...شاید الان هم کسی یا به قول خودت کسایی دلشون برات تنگ بشه.....
نمی دونم چرا اینو گفتم.... اما خواستم بگمش....
هفته ی گند و خبرای بد....
هفته ی گند... واقعن هفته ای که نکوست از شنبه اش پیداست... بااینکه زیاد خوشم نمیاد اینجا خاطره بنویسم اما دلم می خواد امروز همینجوری چرت بگم.... از زور گریه های دیشب چشمام اونقدر میسوزه که باز نمیشه... صب هم خبر بدی راجبه یکی از دوستان قدیمی شنیدم که واقعن ناراحت شدم.... واقعن میگن خر بیار باقالی بار کن یا مثلن گل بود به سبزه نیز اراسته شد.... یه چیزی تو همین مایه ها..... خودمم که اصلن رو براه نیستم... از چشای پف کرده و قرمزم قشنگ معلومه.... صب میخواستم یه عالمه بنویسم... از همون چیزایی که همیشه می نویسم اما هر چی کردم نتونستم... واسه همین دیدم این شعره که اون پایین نوشتم از همه چی گویا تره.... دیگه هم حرفم نمیاد... راستش اصلن دیروز تصمیم داشتم دیگه ننویسم... باخودم گفتم که شاید دلت نخواد هی چرت و پرت بخونی.... اما بعد دیدم اگه ننویسم ممکنه غیر از چشام که الان ترکیده خودم هم بترکم... پس بازم می نویسم... تو هم اگه می بینی دارم اذیتت می کنم نخون... البته واقعیت اینه که واسه خوندن تو دارم می نویسم اما خب مریض که نیستم که قصد ازارت رو داشته باشم..... دیگه میزارم به اختیار خودت....
دیگه هم چرت و پرتی فعلن ندارم که بنویسم....
عمرن اگه....
ببینننن.... اصلن دوستت ندارم دیگه..... اگرم میبینی گاهی یا زیاد چیزی برات می نویسم واسه عقده هاییه که تو دلم مونده ازت.... اصصن خیال نکن که دوستت دارم... تو راحت باش..... انقدر هستن که دوستت داشته باشن که به نظرم اصصن بی خیال موقعی هم شو که من دوستت داشتم.....
خوش باشی....
****ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی....
تو بمان و دگران... وای به حال دگران.....
....
من گریه دارممممم...........
چراتو من و فراموش کردی و داری به زندگی عادیت میرسی مثل همیشه اما من هنوز تو رو فراموش نکردم؟؟؟؟؟ چرا همش تو این کله ی لعنتی من جولان میدی؟؟؟ شاید به خاطر اینکه من سالها واقعن تو رو صادقانه دوست داشتم اما تو فقط دوسه ماه من رو دوست داشتی.... خب واسه همین این روزایی که من الان دارم میگذرونم رو تو چند سال پیش گذروندی و خلاص..... خب ینی چار پنج سال دیگه من می تونم به تو فکر نکنم؟ گاهی که یه چیزایی میشنوم یاد حسرتایی میفتم که به دلم گذاشتی... چقد همیشه دلم می خواست عاشقانه دوست داشتیم همرو... ینی من که داشتم اما اونور قضیه لنگ بود.... چقد دلم می خواست بنویسم از تو اما عوض گله عاشقانه بنویسم..... سر رسیدهای هر سالم رو که ورق می زنم همش بر میخورم به حرفایی که با تو داشتم و اونجا نوشتم.... اصصن نمی دونم کدومشون رو بت گفتم و کدوم رو نگفتم..... ای کاش حداقل الان که نیستی که اذیتم کنی عاشقت بودم و برات هی می نوشتم.... هی می نوشتم... برات دلم تنگ میشد... برا نداشتنت گریه می کردم... ای کاش عاشقت مونده بودم..... ینی ای کاش اونقدر اذیت نشده بودم که عشق و عاشقی یادم بره و بشم اینی که الانم..... شاید یه روزی حسرت روزایی رو بخوری که عاشقانه با تو بودم....
من گریه دارم خیلیییییییییییی................کو دستی که هیچوقت اشکامو پاک نکرد؟
ببخشید که دارم اذیتت می کنم....
ببخشید به خاطر همه چیز.....
احساس می کنم زیاده روی کردم کمی....
حالم خوب نیست.... ینی حس خوبی ندارم... در واقع حس بدی دارم... شاید یکم زیاده روی کردم... شاید اصن این دوستت خوشش نیومده باشه که من تحویلش گرفتم.... شاید اصصن تو خبر نداری که اون اومده اینجا..... شاید اصصن نفهمیده که من شناختمش.... شاید دوست داشته که ناشناس بمونه... بهر حال من فقط سعی کردم کاری که برای دوست خودم می کردم رو براش بکنم... اصلن هم هیچچم زیاده روی نکردم... خب به من چه که من زیادی با همه صمیمی برخورد می کنم..... در ضمن خیلی هم ادم زبل و زرنگی به نظر میرسید... بعید می دونم نفهمیده باشه که من میشناسمش.... اصصن به من چه... می خواست نیاد اینجا.... راستش یکم دست و پام به لرزه افتاده بود.. وقتی می خواستم براش چیزی بنویسم دستام می لرزید و تمام تلاشم این بود که نفهمه دستم داره میلرزه..... به هر حال ادم خوشگلی بود به نظر من.... البته از اول هم که دیدمش به نظرم خوشگل بود و گفتم یه بارم که شده یه دوست درس حسابی داری.... اخه هر چی دوست داشتی خیلی قیافه های ضایعی داشتن... البته به جز من که قابل تحمل بودم.... اما این خوب بود.... ینی از من که خیلی بهتر بود......البته فک نمی کنم ارتباط خاصی بینتون باشه... اما به هر حال اگرم باشه خوبه... فک کنم ازوناییه که خوب از پس تو بر میاد... با اینکه سنش خیلی کمه اما خیلی بلاست فک کنم....
گاهی با خودم فک می کنم تو حق داشتی.... خب تقریبن هفتاد هشتاد درصد دخترا از من بهترن.... خب مگه ادم مغز خر خورده که وقتی اینهمه بهتر هست خودشو گیر یه بد بکنه....منم اگه جای تو بودم همینکارو می کردم......بهر حال انگار چار پنج سال از عمرت تلف شده... شرمنده که به درد بخور نبودم.... دیگه انتخاب خودت بود..... به من ربط نداره..... ازین به بعد تو انتخابات بیشتر فک کن....
من حرف گوش کن نیستم اصلن.....
یه حرف رو چند بار باید به من بزنی تا من بفهمم؟؟؟؟ شاید یه کم خنگ شدم.... شاید هم خنگ بودم از اول.... شاید هم خنگ بودم و الان خنگ تر شدم..... چرا من حرف گوش نمیدم؟ به چه زبونی کسی باید حرفی رو بم بزنه که بره تو مغزم؟ راستش خب رفته تو مغزم ها...... اما عمل بهش یه کم برام محاله.....ینی فعلن محاله..... حالا تو هی هرشب بیا همون حرف و بزن... فایده نداره..... بیخود خودت رو خسته نکن.....من حالا حالا ها حرف تو گوشم نمیره.....هی میخوام بگم از تو نوشتن غدغن.... اما می بینم که نمیشه یه چیزایی رو فعلن غدغن کرد.... هر وقت که وقتش بشه خودش غدغن میشه..... فک کنم دیوونه ات کردم انقدر حرف زدم.... من نمی دونم که هنوزم مسافر اینجا هستی یا نه.... اما اگه هستی واقعن متاسف و شرمنده ام که اینهمه حرف می زنم باهات و حرفام تموم نمیشه... فقط می تونم امیدوارباشم که دیگه حرفای من باعث اذیتت نشه و دیگه بی حس شده باشی نسبت به این اراجیف مغزی من.... به هر حال اگه واقعن اذیت میشی نیا ..... من نمی دونم تا کی حرف خواهم داشت..... فقط دعا می کنم که تموم شن .....زود.....
....
احساس آشفتگی می کنم
باز هم حرفای چرتی که همیشه می زنم....
می دونی احساس می کنم راحت شدی دیگه....دیگه رها و آزادی.... دیگه می تونی هر وقت دلت میخواد با هر کی دلت می خواد هر کار دلت می خواد بکنی بی اینکه مجبور باشی به کسی بابتش دروغ بگی یا جواب پس بدی.... احساس می کنم احساس ارامش پیدا کردی با رفتن من.... و واقعن امیدوارم این حسو داشته باشی.... می دونم که خیلی اذیتت می کردم.... می دونم که خیلی بهت گیر میدادم و خودت هم می دونی که دست خودم نبود.... خب واقعیت اینه که من از روز اول می دونستم تو چه جور ادمی هستی ... ینی از روز اول تو خیلی وقیحانه خودت رو به من نشون دادی.... اما من به جای اینکه تو رو یا بپذیرم یا اگه نمی تونم بپذیرم ولت کنم هی موندم و هی خواستم به زور تو رو عوض کنم.... می دونم و می دونستم که ادما رو نمیشه عوض کرد..... اما راستش نمی تونستم بی تو باشم..... واسه همین ینی در واقع به خاطر خودخواهی های خودم می موندم و به زور می خواستم تو رو اونی بکنم که خودم می خواستم.... می دونم که رابطه ی ما اونقدرا برای تو اهمیت و ارزش نداشت که بخوای اینهمه که من بهش فکر می کردم بش فکر کنی.... و دلیلی همه نداشت که بخوای خودت رو به خاطر من عوض کنی... گرچه می دونم که یه چیزایی رو واقعن به خاطر من ازشون گذشتی.... اما ... راستش نمی تونم اون چیزی که تو ذهنمه رو بگم... ینی کلمه ندارم واسش..... این رابطه برای تو فقط یه خوشی بود... ینی فقط واسه عشق و حال و خوشی می خواستی این رابطه رو.... و وقتی که دیگه من زیاد رفیق و همراه نبودم دیگه تو هم سرد شدی... دور و دور تر.... می دونم که خیلیییییی وقت بود که دیگه دوستم نداشتی.... شاید حتی چند سال بود که دیگه دوستم نداشتی.... و بزرگترین خیانت و پستی ای که در مورد من کردی این بود که با اینکه دوستم نداشتی اما موندی..... اگه وقتی دوستم نداشتی می رفتی شاید الان هردومون جایی بودیم که باید.... هرچند تو به خاطر من از هیچ چیز نموندی.... نه موقعیتی رو به خاطر من از دست دادی و نه کسی رو به خاطر من رد کردی.... شایدم واسه همین موندی... چون فکر کردی بودن من تو زندگیت جلوی چیزای دیگه رو نمیگیره... با خودت می گفتی که هر کار کنی بازم من هستم.... هر وقت بخوای و هر طور که بخوای.... پس واسه چی باید من رو ول می کردی وقتی دوستم نداشتی.... اما من به تو این خیانت رو نکردم.... وقتی که دوستت نداشتم رفتم.... و گذاشتم تو راحت بشی از من..... ای کاش همه چیز یه شکل دیگه ای داشت.... کاش من و تو هم مثل خیلیای دیگه بود رابطه مون.....به هر حال اومدم بگم که من به خاطر تمام ازار هایی که دادمت ازت معذرت می خوام و هرگز قصد اذیت تو رو نداشتم..... فقط می خواستم تو فقط با من باشی.....همین.... آرزویی که هرگز براورده نشد.... مثل بقیه ارزوهام ازین آرزو هم گذشتم.... از تو و آرزوم....
دنیا شاید کوچیک نیست... شایدم باید چند سال صبر کرد که دنیا کوچیک شه....
اگه دوستت داشتم الان دلم برات تنگ میشد.....اما الان اصلن دلم تنگ نیست ..... فقط نمی دونم چرا دنیا کوچیک نیست اونقدر که من یهویی تو خیابون ببینمت..... شایدم دنیای تو اونقدر بزرگه که دنیای کوچیکی که من توش قدم میزنم گم شده توش و ما هیچوقت همو اتفاقی نمی بینیم.....اصصن نمی دونم چرا باید همو اتفاقی ببینیم که من اینهم منتظرشم.... شایدم اصصن نباید همو اتفاقی ببینیم... اصصن که چی بشه؟؟؟؟ که داغ ادم تازه شه... من که دیگه دوستت ندارم پس داغی هم ندارم که تازه شه.... تو هم که اصصن من و دوست نداشتی که بخوای اصصن داغی داشته باشی..... پس فک کنم نتیجه ی منطقی این بی داغ بودن باید این باشه که ما همو یهویی ببینیم.... مث یهویی دیدن خیلیهای دیگه.... خب من چرا همه رو اتفاقی می بینم اماتو رو نه؟؟؟...... خب اصصن راستش خیلی هم نمی خوام ها! اما نمی دونم چرا اصصن این حرفو میزنم..... اصصن من هنوزم کههنوزه نتونستم تکلیف خودم رو با خودم معلوم کنم.....
تو را...
تو را دوست ندارم
به جای همه ی سالهایی که مرا دوست نداشته ای،
به جای عطر همه ی نگاه هایی که از من دریغ کرده ای،
به جای روزگارانی که تو را دوست داشته ام،
به جای عمر از دست رفته ام...
تو را دوست ندارم
به جای تمام نفسهایی که در کنار تو کشیده ام،
به جای تمام نگاههایم که باران زده شد،
به جای نخستین گلهای بهار که پر پر کردیشان...
تو را برای خاطر تمام گذشته ای که پوچ بود دوست نمی دارم؛
برای خاطر تمام زنانی که به جای من دوست داشته ای،
برای خاطر برفی که بی من با تمام زنان دنیا دیدی...
تو را دیگر دوست ندارم
برای خاطر خودم،
که تنهایم و تو را دوست ندارم....
زندگی رسم بد آیندی است.....
اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
حالم از همه چیز داره بهم میخوره به خدا
الان مغزم هنگه....
یکی از دوستات اومده بود اینجا..... اما خودشو معرفی نکرد که من و میشناسه... منم به روی خودم نیاوردم... گفتم شاید اینطوری راحت تر باشه... فقط یه کم دیر شناختمش... ینی وقتی اسم دانشگاشو گفت یه لحظه مکث کردما .... اما واقعن فکر نمیکردم خودش باشه..... حالا ایندفه که کارش انجام نشد... اما دفه ی دیگه که باید امیدوارم بیشتر بتونم بش کمک کنم.... الان پیش خودش میگه تو چه دوست دختر ضایعی داشتی.... با این ریخت و قیافه ای که من شدم اگر غیر این فکر کنه عجیبه.... به هر حال.. همین دیگه... اما خیلی خوشحال شدم که دیدمش از نزدیک..... خیلی برام علامت سئوال شده بود چند ماه پیش.....
همین.....
باز دیدم به خواب.....
خسته شدم انقدر هر شب هر شب خوابت رو دیدم..... اینهمه سال بس نبود که بازم هی میای و میری تو این خوابای من.... حالا که تو بیداری تو این زندگی لعنتی من نیستی باید تو خوابام باشی؟ نمی دونم من تو رو میارم تو خوابام یا تو خودت پا میشی میای.... کاش می شد اینجا خوابام رو تعریف کنم برات.... اصن من نمی دونم الان این تویی که دست از سرمن بر نداشتی هنوز یا منم که دست از سر تو بر نداشتم هنوز..... اما اینو می دونم که تازگیها نه تنها دیگه دوستت ندارم که حتی دارم دچار یه حس بدی نسبت بهت میشم.... البته می گن حتی وقتی ادم از کسی متنفره هم دوستش داره.... چون وقتی ادم از کسی متنفره ینی حسی بش داره.... و من اینو امتحان کردم ... اون ادمایی که هیچ حس بشون ندارم حتی اگه به زبون میگم ازشون بدم میاد اما اصلن همچین حسی بشون ندارم....ینی عشق و تنفر هر دوش از یه احساس میاد بیرون و اونم دوست داشتنه.... وقتی کسی رو دوست داری می تونی عاشقش باشی و ازش متنفر باشی... حالا من موندم با این احساسا چیکار کنم.... البته شاید این آخرین مرحله از احساس باشه و بعدش به بی تفاوتی برسم.... به هر حال اینو مطمئنم که تا زماینکه تو دست از سر خوابای من بر نداری من نمی تونم خلاص شم.... تو رو خدا نیا.... تو رو خدا به خوابام نیا... هر چی تو بیداری باهات بودم بسه..... بزار خوابام مال خودم باشه.... بزار بیداری هام مال خودم باشه..... بزار مال خودم باشم... اینهمه سال مال تو بودم...... فقط مال تو...... نه هیچ کس دیگه ای... و نه حتی مال خودم....بزار دیگه برای خودم باشم..... تو که هیچوقت مال من نبودی..... بزار پس منم مال تو نباشم..... دیگه بسه...دیگه واقعن بسه..... دست از بیداری و خواب من بردار.....
آمین...
خدایا به من کمک کن که زندگیم تو یه مسیر عادی جریان پیدا کنه....
.............................................................
همه میگن منو دوست نداشتی..... واقعن دوسم نداشتی؟ خب منم خیلی وقتا حتی بیشتر وقتا حس می کردم دوسم نداری...مخصوصن وقتایی که.....خیلی کم بود مواقعی که فک می کردم دوستم داری... به جز دو سه ماه اول شاید کلن چار پنج بارم نشد که حس کردم واقعن دوسم داری... هیچوقت غم من غمگینت نمی کرد... همیشه فقط یا سرزنش می کردی یا اظهار اینکه نمی تونی من و درک کنی.... خب منم خیلی از ناراحتی های تو رو شاید نمی تونستم درک کنم اما همیشه همراهی میکردم باهات و همیشه همدردی می کردم باهات و سعی می کردم باری از غصه که نمیشه گفت اما باری از سنگینی خیلی چیزا رو دوشت کم کنم......خب اگه دوسم نداشتی واسه چی اینهمه وقت من و خودت رو گرفتی؟ اگه دوسم نداشتی واسه چی اینهمه سال هی موندی و من و وابسته تر کردی؟ خب دوسم نداشتی می زاشتی می رفتی با اونایی که وقتی من بودم اونا هم بودن....بالاخره حتمن اونا بهتر از من بودن که حاضر شدی به خاطرشون به من خیانت کنی دیگه.... خب می رفتی با همون خوبا... یا اصن بد بودن شاید.... اما خب ارزش اینو داشتن که به خاطرشون من رو تا مرز دیوونگی کشوندی دیگه.... واقعن چطور دلت اومده به من خیانت کنی؟ من چی برای تو کم گذاشته بودم؟ چی می خواستی که من نبودم؟ چه کاری باید می کردم برات که نکردم؟ من که همیشه تو همه چیز همراهت بودم... تو شادیهایت... تو سختیهات.... تو مریضیهات... تو..... تو همه چی.... چی می خواستی واقعن از یه دوست دختر که من نبودم......من که همیشه هی سعی کردم هر جور تو میخوای باشم ....همه جا .... همیشه.... چرا واقعن؟.... چرا نمی تونستی از هیچ دختری بگذری؟ اخه ینی یه ادم چقدر می تونه...... می دونی هنوز آثار زیادی از دیوونگیهایی که تو نصیبم کردی روم مونده.... با اینکه خیلی سعی کردم درمان کنم خودم رو اما هنوزم مریضم.... هیچکس نمیتونه بفهمه من چی میگم.... شاید خیلیها یه رابطه ی طولانی تر ازین رو تموم کرده باشن و بگن ما درک می کنیم.....اما درد من مدت رابطه و عمقش نیست... درد من درداییه که تو این سالها کشیدم....اما چرا تحمل کردم؟؟؟ شاید امید منتظر بودم یه روزی تو هم ممنو دوست داشته باشی......شاید چون دوستت داشتم خب آره... شاید ... تا وقتی که دوستت داشتم هر بار که آزارم میدادی گریه می کردم... اما وقتی دیگه دوستت نداشتم دیگه گریه نمی کردم از آزاراهات... دیگه داد میزدم... فریاد میکشیدم...توهین می کردم.... از عصبانیت رو به مرگ می افتادم... و یه روزی دیگه توان ادامه ی اینهمه درد رو نداشتم و اون موقع بود که با یه بحث کوچیک که هنوز هم نمی تونم دقیق بفهمم علتش چی بود همه چیز رو تموم کردم..... آره... شاید من دنبال بهانه می گشتم.... اما واقعن تحمل اینهمه آزار رو دیگه نداشتم..... سال داره تموم میشه و عید داره میاد و هر چی نزدیکتر میشیم به عید بیشتر اون حرفی که عید امسال بهم زدی تکرار میشه تو ذهنم... واقعن حق من اون حرف نبود..... شاید هم لیاقت تو کمتر از اونی بود که من فکر میکردم.... بسه دیگه... با اینکه هنوز حرفم تموم نشده اما نمی خوام امروز بیشتر ازین قبر کنی بکنم و روزای خاک شده رو از تو گور بکشم بیرون.....
دلم می خواد یه نقاشی بکشم از یه عالم ماهی مرده کنار دریا....
